گل پسری

ساخت وبلاگ
تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 19 مرتبه سلام عشق مامان و بابا قربونت بزن که سه ساله شدی .مامانی تو این هفته های اخیر همش ذهنم درگیر تولد شما بودش که یه مهمونی دور همی بگیریم که به شما خوش بگذره.متاسفانه یکی از بارهای ارسالی بابا دو روز بعد عقد عمه واژگون شده بود و بابا گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 32 تاريخ : جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 2:16

تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 2 مرتبه سلام گل پسر مامان ۲۲ آذر روز دوشنبه ساعت پنج تا هفت مراسم عقد مهناز تو دفترخانه برج هروی بود صبح ساعت یازده من و شما رفتیم آرایشگاه میکاپ صورت تقریبا ساعت یک کارهام تموم شد آژانس گرفتیم و آمدیم خونه بابایی هم رسید و گفت سریع آماده بشیم بریم آتلیه. عمه مریم و همسرش هم با ما اومدن.تو عکاسی هواپیمای چوبی بود شما خیلی خوشت اومد و باهاش عکس گرفتی دو تا فیگور هم سه تابی عکس انداختیم.داشتیم میومدیم بیرون گفتی خوش گذشت.الهی فدای این خوش زبونی ات بشم.به ترافیک بدی برخورد  کردیم. خداروشکر به موقع رسیدیم و بعد ما مامان بزرگ و عمه ایران و عمه پوران رسیدند.عمه مهناز خیلی ناز و شیک شده بود براشون عقد آریایی  خونده بود اولین بار بود می دیدم سوگند  و عهد و پیمان خیلی جالب و دلنشینی  بود از خدا  خواستم.ان شاالله بزرگ بشی و برات عقد آریایی بگیریم بابا سعید با کت و شلوار و کروات دیدی گفتی داماد شده خوشگل شده.به خودت هم می گفتی پاپیون دارم داماد شدم.تایمش کم بود ولی خوش گذشت. بعد رفتیم خونه عمه پوران نیم ساعت نشستیم و برگشتیم خونه.ان شاالل گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 24 تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:08

تاريخ : چهارشنبه 8 دی 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 2 مرتبه سلام عشق مامان و بابا قربونت بزن که سه ساله شدی .مامانی تو این هفته های اخیر همش ذهنم درگیر تولد شما بودش که یه مهمونی دور همی بگیریم که به شما خوش بگذره.متاسفانه یکی از بارهای ارسالی بابا دو روز بعد عقد عمه واژگون شده بود و بابا هم ذهنش درگیر این مسئله هستش.دیروز نشستم پای سجاده بعد نماز دعای روزانه ام رو خوندم و با خدا درد ودل کردم بارون می بارید و در رحمت خدا باز بود.تا ساعت سه که امضا تولدت  بود مشغول دعا و ذکر بودم خیلی آروم شده بودم.بلند شدم و سرت رو بوسیدم و تولدت بهت تبریک گفتم.بعد کلی دلتنگی من و شما به اصرار بابایی رفتیم شهر بازی های پر سان.ماشاالله بارون شدید می بارید.تو راه خوابیدی رسیدیم خوشحال شدی.و شاید یه ساعتی بازی کردی بعد بابایی گفت بریم خونه عمه پوران .عمو حمید ببینیم.شما به خاطر بازی با فرنام خیلی خوشحال شدی.بارون خیلی شدید شده بود و منم کلی دلم گرفته بود رفتیم بالا و یک ساعتی نشستیم.بخاطر مشکل عمو موقع خداحافظی عمه پوران و عمه مهناز و زن عمو و من خیلی گریه کرده بودیم.شب الهی بود و شما ناراحت شده بو گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 34 تاريخ : پنجشنبه 21 بهمن 1395 ساعت: 18:08

تاريخ : يکشنبه 7 آذر 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 4 مرتبه سلام عزیز دل مامان چهار روز مونده بود به اربعین قرار شد به اتفاق عمه اینها و مامان بزرگ بریم شمال .حدود ساعت دو بعدازظهر پنج شنبه آماده شدیم و راهی خونه عمه پوران شدیم که به همراه عمه پوران و عمه ایران و مامان بزرگ بریم شمال تو راه بودیم که خاله سمیرا زنگ زد و گفت دایی مهدی رسیده خونه بینهایت خوشحال شده بودم قبل اربعین به حکم دعای مادرجون معجزه اتفاق افتاده بود گره ای که دستان هیچ کس باز نمیشد طی اراده خداوند به آسانی باز شد بالاخره بعد یک سال و سه ماه دلمون شاد و لب مون خنده و غصه از دلمون دور شد.الهی هزار بار شکر الهی به شفاعت آقا امام حسین تو هیچ خونه ای گرفتاری نباشه ان شاالله.خلاصهساعت چهار حرکت کردیم و بعد سپری کردن ترافیک حدود ساعت نه به ف یدونکنار رسیدیم بعد رسیدن ما عمو حمید اینها هم حرکت کردن.من دل تو دلم نبود که زودتر بریم خونه مادرجون .شب من و شما و زن عمو لیلا کنار هم خوابیدیم تا اذان صبح من و زن عمو مشغول صحبت شده بودیم.برای صبحانه بیدار شده بودیم هوا سرد شده بود تو تراس نشستیم و صبحونه خوردیم بالاخره ساعت گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 64 تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 21:05

تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 0 مرتبه سلام عزیز مامان صبح روز دوشنبه بعد صبحانه با هم رفتیم برای بابایی هدیه بخریم شما خیلی خوشحال بودی و مدام میگفتی تولد بابایی میخوایم براش هدیه بخریم بعد کلی دیدن لباس ها یه شلوار طوسی و پیداهن طوسی براش خریدیم البته به شرط که اگه از طرحش خوشش نیومد یا اندازه اش نبود قابل تعویض باشه اومدیم خونه .ناهار خوردیم و دوش گرفتیم بابایی اومد گفت بریم قم من هم وسایل راه را آماده کردم و تقریبا ساعت پنج و نیم غروب بود که راه افتادیم.ساعت هفت داخل حرم بودیم بابایی گفت نیم ساعت تو حرم باش بعد برگرد صحن منم رفتم زیارت و دعاهام رو سریع خوندم برگشتم دیدم با بابایی داره بازی میکنی ظاهرا بهت خوش گذشته بود تا بازی میکردی منم نمازهام رو خوندم موقع برگشت رفتی دم دفتر که موقع رفتن نذری داده بودیم خادم به شما شکلات داده بود گفتی بازهم شکلات میخوام.خادم یه فیش غذا هم به شما داد رفتیم مهمانسرا.من خوشحال شدم که مهمون حضرت معصومه شدیم و غذای تبرک میخوریم کتلت خیارشور گوجه و زیتون به همراه نون بود شما نون خالی و زیتون و خیارشور خوردی من و بابایی سیر شد گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 52 تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 21:05

تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 | نویسنده : انسیه بازدید : 0 مرتبه سلام آقا پسر گل غروب چهارشنبه یگانه تماس گرفت و گفت تهران هستن فردا ناهار میان خونه ما .شما گفتی ژله تولد درست کن با هم ژله تو فالب داکی درست کردیم پنج شنبه ساعت هفت و نیم بیدار شدم شروع به غدا پختن و تمیز کردن و آماده کردن وسایل کردم موقع ظهر مهمون ها رسیدن شما هم مدام میگفتی علی اصغر بیاد باهم بازی کنیم علی اصغر ماشین آمبولانس برداشتدوتایی به توافق نرسیدین و مهران مجبور شد علی اصغر تو سرما ببره بیرون آروم بشه خداروشکر بعدش با هم سازش داشتی و بازی فکری آورده بودی بهش یاد داده بودی کلی ذوق میکردی که بهش یاد دادی ماشین بازی هم کردین نگران بهم ریختگی وسایلت هم بودی میگفتی مامان علی اصغر وسایل منو بهن ریخت بریم مرتب کنیم شام بابایی کباب درست کرد دو تایی پیش یگانه نشستین بهشرمیگفتی برات خورد کنه و میخوردی خداروشکر خوب خوردین داشاتن میرفتن میپرسیدی مامان کجا میخوان برن تا سر خیابون باهاشون رفتیم شما از  پشت ماشین اونها رو نگاه میکردی خوشحال میشدی که دنبال ما دارن میان بعد که خیالت راحت شد نشستی و از خستگی بازی خوابت برد.الهی ه گل پسری...ادامه مطلب
ما را در سایت گل پسری دنبال می کنید

برچسب : نویسنده : 9nazpesari0 بازدید : 51 تاريخ : شنبه 20 آذر 1395 ساعت: 21:05